تبليغاتX
با عرشيان - علي بن مهزيار در محضر امام زمان(عليه السلام):
ببوسم خاك پاك جمكران را ×××××× تجلي خانه پيامبران را

  " ادامه مطلب" :

امسال بيا، سفرت را تعطيل نكن كه ان شاءالله به مقصدت خواهي رسيد.

من با اميدي مهياي سفر شدم، وقتي رفقا مرا ديدند تعجب كردند، ولي به آنها از علت تغيير عقيده ام چيزي نگفتم، تا آنكه به مكه مشرف شدم و اعمال حج را انجام دادم. در اين مدت دائماً در گوشة مسجد الحرام تنها مي نشستم و فكر مي كردم . گاهي با خودم مي گفتم آيا خوابم راست بوده و ياخيالاتي بوده كه در خواب ديدم.

 يك روز كه سر در گريبان فرو برده بودم و در گوشه اي نشسته بودم، ديدم دستي بر شانه ام خورد، شخصي گندمگون به من سلام كرد و گفت: اهل كجائي؟ گفتم: اهل اهواز، گفت: ابن خصيب را مي شناسي؟ گفتم: خدا رحتش كند از دنيا رفت، گفت: انا لله و انا اليه راجعون، مرد خوبي بود به مردم احسان زيادي مي كرد، خدا او را بيامرزد . سپس گفت: علي بن مهزيار را مي شناسي؟ گفتم: بله، خودم هست. گفت: اهلاً و مرحباً اي پسر مهزيار تو خيلي زحمت كشيدي! براي زيارت مولايم حضرت بقيه الله(عجل الله تعالی فرجه) به تو بشارت مي دهم كه در اين سفر به زيارت آن حضرت موفق خواهي شد، برو با رفقايت خداحافظي كن. فردا شب در شعب ابي طالب منتظر توهستم تا تو را خدمت آقا ببرم.

 من با خوشحالي فوق العاده اي به منزل رفتم ووسايل سفرم را جمع كردم با رفقا خداحافظي كردم و گفتم: برايم كاري پيش آمده كه بايد چند روز به جايي بروم و آن شب به شعب ابي طالب رفتم ، ديدم او در انتظار من است.

 او و من سوار شتر شديم و از كوههاي عرفات و مني گذشتيم و به كوههاي طايف رسيديم . به من گفت: پياده شود تا نماز شب بخوانيم. من پياده شدم و با او نماز شب خواندم و باز سوار شديم و راه را ادامه داديم، تا طلوع فجر دميد و پياده شديم ونماز صبح را خوانديم.

 من از جا حركت كردم و ايستادم، هوا قدري روشن شده بود، به من گفت: بالاي آن تپه چه مي بيني؟ گفتم: خيمه اي مي بينم كه تمام اين صحرا را روشن كرده است. گفت: بله. درست است منزل مقصود همانجاست، جايگاه مولا و محبوب همانجاست. آنگاه گفت: برويم، گفتم: شترها را چه كنيم؟ گفت: آنها را آزاد بگذار، اينجا محل امن و امان است. با او تا نزديك خيمه رفتم، به من گفت: تو صبر كن وخودش قبل از من وارد خيمه شد و چند لحظه بيشتر طول نكشيد كه بيرون آمد و گفت: خوشا به حالت به تو اجازه ملاقات دادند، وارد شو. من وارد خيمه شدم ديدم، آقايي بسيار زيبا با بيني كشيده و ابروهاي پيوسته و برگونة راستش خالي بود كه دلها را مي برد، با كمال ملاطفت و محبت احوال مرا پرسيد و فرمود: پدرم با من عهد كرده كه در شهرها منزل نكنم، بلكه تا موقعي كه خدا بخواهد در كوهها و صحراها به سر برم تا از شرّ جباران و طاغوتها محفوظ باشم و زير بار فرمان آنها نروم تا وقتي كه خدا اجازه فرجم را بدهد.

 من چند روز ميهمان آن حضرت در آن خيمه بودم واستفاده از انوار و علومش مي كردم تا آنكه خواستم به وطن برگردم، مبلغ پنجاه هزار درهم داشتم خواستم به عنوان سهم امام تقديم حضورش كنم، فرمود: از قبول نكردنش ناراحت نشوي! اين به علت آن است كه تو راه دوري در پيش داري واين پول مورد احتياج تو خواهد بود.

 پس خداحافظي كردم و به طرف اهواز حركت كردم وهميشه به ياد آن حضرت و محبتهاي او هستم و آرزو دارم باز هم آن حضرت را ببينم.11

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 16:0  توسط منتظر  |